تبليغاتX
یار خلستانی من / مرسی که همراه منی!

یار خلستانی من / مرسی که همراه منی!

روز _ داخلی _ کلاس 422 (ادبیات فارسی،ورودی 87)

استاد در مورد اینکه طالبان به بهانه ی اسلام آثار تاریخی را از بین بردند صحبت می کند
سیما: مهسا؟ مگه طالبان مسلمونن؟؟؟؟

ما:
.....................................................................
روز _ داخلی _ کلاس 422

رضا(با حالتی بسیار متفکرانه):استاد مگه رودکی نابینا نبود؟
استاد: چرا بود چطور؟
رضا: پس شراب و این زیبارویانو (!!!) می خواست چیکار؟!
استاد:


.....................................................................
روز _ داخلی _ کانون شعر و ادب و فیلم و عکس

یکی از بچه ها (که یادم نمیاد کی بود!) از ما(من و خودم) می خواهد پوسترهای روی دیوار را به او معرفی کنیم.

ما(با افه ی چیز فهمی): ببین،از چپ به راست، وودی آلن، جانی دپ، رابرت دومینو!!!
(تازه بعدش متوجه شدیم پوستر مربوط به دنیرو نیست بلکه عکس آل پاچینو است!)


......................................................
روز _ داخلی _ کلاس 422

یوسف: استاد، همونطور که شما عرض کردید...


......................................................
روز _ داخلی _ کلاس 424 (ادبیات فارسی،ورودی 85)

ما(ایضا با افه ی چیزفهمی!): وقفه ای که در سرودن مثنوی ایجاد شد، علتش فوت همسر چلبی بود، که من فکر می کنم این مساله بر روحیه ی "فردوسی" تاثیر گذاشته بود!


....................................................
روز _ داخلی _ کلاس 422

سیما: من پیش قرقاول بودم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:11  توسط نی نی الدین مهسای تبریزی(س)  | 

روز _ داخلی - ساختمان شهربانی تبس

(کارآگاه علوی با کلاه شاپو و طوق زرین و لباس سفید بلند پشت میز. روی دیوار پشت سر او عکس آمنحوتپ جوان حکاکی شده است.دستیاران وارد اتاق می شوند.)


علوی(لم داده):هوم؟؟؟
آقای هیستینگز: راپورت داده شده که جسد جناب خوابگزار اعظم در رود نیل یافت شده...
علوی(خونسرد): توسط چه کسی؟
هیستینگز: راپورت یا جسد قربان؟
علوی(کماکان خونسرد): کشف جسد،میمون!
هیستینگز: توسط قشر محترم و زحمتکش ماهی گیر حاشیه ی آبهای نیلگون نیل قربان!
علوی: آه...خدایشان حفظ کناد!
آقای زیباچانه(با لهجه ی شیرازی): یعنی کار کی تونه باشه؟!
علوی: پرونده پیچیده ایه...در طول خدمتم در شهربانی هرگز به چنین پرونده ای برنخورده ام...باید با جناب پوتیفار مشاوره های لازمه رو به عمل بیارم...


آقای زیبا چانه: جیسارته ها...نمشه!
علوی: چرا؟
هیستینگز: همانطور که مستحضر هستید قربان،سال یکهزار و سیصد و چهارده بود قربان،که همسر ایشون مادام زلاخیه که ایرانی(!!!)نیستن و تابعیت کشور استعمارگر فرانسه رو دارن قصد خیانت به ایشون رو داشتن قربان،و لهذا ایشون پس از سالها رگ غیرتشون حرکاتی نموده که به قلبشون زده قربان،و لهذا ایشون اکنون در بستر مرگ هستن قربان!
علوی:انشا الله! جناب یوزارسیف چی؟
آقای زیباچانه: همو طووو که استحضار دارید کا،ایشون از تاریخ پنجم دیماه سال یکهزار و سیصد و هفده به ای طرف هااا،در اعتراض به خدمت برخی عناصر فاسد در بار اعلیحضرت جوان هاااا،کنج عزلت گزیده ن کاااا....
علوی: آه...پس چاره ای نیست جز اینکه خودم شخصا و راسا با اعلیحضرت صحبت کنم...
هیستینگز: جسارتا قربان،ایشون به دور شانصدم سفرهای استانی رفتن قربان !
علوی: آه...پس من چه خاکی به سرم بریزم؟!
 
(در این لحظه در باز می شود و دو بانو با کلاه گیس کاموایی وارد اتاق می شوند.)

بانو فضوله خیاط نژاد: یه وقت فک نکنین ما گوش واستاده بودیما...داشتیم از اینجا رد می شدیم، و رد شدنمون هم صرفا از روی کنجکاوی بود!
علوی: آه...شما به چه نحوی وارد این اتاق شدید؟!
بانو خیاط نژاد: خیاط خانه ی ما در کنار درهای متعددی که به معبد آمون،هرم خوفو و قصر آمنحوتپ جوان باز میشن،در کوچکی هم داره که به ساختمان شهربانی باز میشه !!


هیستینگز: قربا جسارتا متوجه شدید که چه خاکی میل دارید به سر مبارک بریزید قربان؟؟
علوی: آه!
آقای زیباچانه: ها،ما فهمیدم کااا...وزیر آمنحوتپ جوان همشهری ماس کا...ترتیبی میدم به محض بازگشت عارفانه ی اعلیحضرت از سفر استانی که بحمد الله همیشه با دستاوردهایی همراهه بتونید ایشون رو ملاقات کنید کا!
علوی: آه!
بانو خیاط نژاد: مضاف بر اینکه ملکه نفرتی تی هم مشتری ما هستن...
بانو خوش لهجه خاله زنکیان(از ارامنه مصر باستان): مان بالاخره نافاهمیدم ایشون بینی شونو کجا عامال کرده ن؟!
بانو خیاط نژاد: مضاف بر اون،منم نفهمیدم کدوم دکتر تو لباش ژل تزریق کرده،خیلی خوب از آب دراومده...
علوی: آه..خانومای محترم،ازتون عاجزانه استدعا می کنم یک دقیقه خفه شید! می دونم که براتون مشکله اما تلاش خودتونو به عمل بیارید! سپاسگزارم!
 دارم به یه نتایجی می رسم...من حدس می زنم کار کاهنان معبد آمون باشه...


خیاط نژاد: اوه!
هیستینگز: بسیار حکیمانه...
آقای زیباچانه: نه والووو؟؟؟ ماشالو! باریکلو!
مادام خاله زنکیان: وای آقای مفتش،مان واقعان شما رو تاحسین می کنم...
(علوی یک لبخند کجکی تحویل لنز دوربین می دهد...این داستان ادامه دارد...)

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 21:2  توسط نی نی الدین مهسای تبریزی(س)  | 

ای "علم عدد" به عهد ماضی
ای دیو  سیاه ، ای  ریاضی !
تا  چند  پی  عذاب  جان ها
بر حیله و جور دست یازی ؟ *
چسبیده به ما تویی چو سقز
بل چون کنه،لا،چو چسب رازی
یا  لیتک  لحظه   و   آنا
هاجرت و کنت فی المفازی! **
لیکن چو توان این ندارم:
با دمب پلنگ و شیر،بازی،

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم***

ای کاش که می شدی به جارو
بسترد نشان و نام،از او
بیمار شدم ز دست این دیو
نبضم بتپد چو نبض میگو !****
سینوس و کسینوس و کتانژانت
فتنه ست و زلازل است و جادو
با مساله هاش دست ما را
بگذاشته  در  غشای  گردو
چون نیست از او گزیر و در من
چون نیست توان جنگ با او،

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم

ای درس سیاه قلب تاریک
گردنم  مقابل  تو  باریک !
زشتی و پلید و دیو سیرت
هر چند که هست ظاهرت شیک
جابر چو تو نیست در مدارس
ظالم چو تو نیست در ممالیک
از جور تو آتشی گرفته ست
برد و گچ و تخته ها و ماژیک
تنها که نمی شود،ولیکن
با چند رفیق خوب و فابریک،

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم


*آخه ریاضی ارزش رعایت قافیه ی خطی رو داره؟!

** من نتونستم حرکه گذاری کنم! خودتون که سواد دارین؟ اون هاجرت آخرش یه فتحه داره،کنت هم  ضمه،لحظه و آنا هم با تنوین فتحه خونده میشه!

***در بعضی نسخه های کلیات سعدی این بیت ذکر شده،ولی سرقتی ادبی بیش نیست!

****تلمیح به سخنان گرانقدر نابغه پزشکی کره ی جنوبی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:13  توسط نی نی الدین مهسای تبریزی(س)  | 

عصرگاهی به قصد دیدن دلخواهی،تفرج کنان از خانهبیرون شدم.دیدم که در کنار خیابان،چون مهره های رنگین به گردن زیبارویان،صفی از مراکب ناشایسته آراسته و غوغایی از عشاق دلخسته خاسته.

صفی طویل،پر از عاشقان دلخسته

همه نظاره گر روی دلبری شیرین

تمام شهر پرآشوب و پر ز غوغاها

ز عشق عطر دلاویز شاهد "بنزین"

القصه،من که سعدی ام و استاد همه نظربازان بعدی،به شوق دیدار آن دلدار در آن صف طویل داخل شدم مگر جرعه ای آز آن شراب طهور،مرکب ما را مایه ی سرور باشد.دریغ و درد کان نوشدارو تمام آمد و درد ما علی الدوام!

"آن که دائم هوس سوختن ما می کرد

کاش  بنزین   مرا   نیز   مهیا   می کرد" *

باری،به هزار حیله که ساختیم عاقبت به سوی دلبر خویش تاختیم.دیدمش روی،خوش است و موی،مش و میان،لاغر و لبان،ساغر و نرگسان جادویش شکفته زیر طاق تاتو!

گفتم عجبا این نه سر و گیسو و خال است

ابروی و مژه داشتن این گونه محال است

"گفتا صنما ! ول بنما این چه خیال است

از لطف ریمل این مژه در حد کمال است!" **

دست یار بگفتیم و به میکده ایش بردیم تحت الویندوز،کافی شاپ نام. ساقی مهروی،مست و سیمین دست،دو پیاله نفت بر خوان نهاد و رفت!

ای جان جان جان جان،ما نامدیم از بهر نان

ما آمدیم از بهر این نفتی که در خوان آمده است!

به مفاوضت و مغازلت یار و نوش نفت خوشگوار،سر خوش می بودیم که ناگاه،هجمه ی دو شحنه عیشمان به طیش مبدل ساخت!

شحنه ام  گفت  که  کو  کارت  شناسایی  تو؟

گفتم   ای   دوست   که   قربان   فریبایی   تو!

سعدی ام من،که همه ملک سخن مال منست

وین  که  می بینید  هم  دلبر کم سال منست!!

شحنه روی ترش کرد و چین بر جبین فکند و مرا زنجیر بر آستین!

تمت!

 

 

* بیتی از حضرت مستطاب،بوالفضول الشعرا ـ علیه الرحمه من قبل الموت ـ

**بیتی از یک حضرت مستطاب دیگر که نامشان در خاطر مبارکمان نیست!

***قرار نبود اینجا تمام شود،ولی چون این مطلب یک تکلیف کلاسی بود،ادامه ی آن بیش از این مقدور نبود!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:55  توسط نی نی الدین مهسای تبریزی(س)  | 

پریا:در سمینار دفاع از حقوق ضایع شده ی زنان مشغول جیغ و داد است!

 

وحید:بچه ی دوماهه اش را بالا و پایین می اندازد و می گوید:

خدای را

پیش از آن که برنو را در حلقت فرو برم

بگو بابا!

بچه ی مربوطه تمام تلاش خود را می کند اما نهایتا جان می سپارد!

 

مه سا(منم هاااا!): به عنوان مسئول رسیدگی به تر یا خشک بودن هیزم های جهنم مشغول به کار است!(ده سال پیش در چنین روزهایی او هر خوابی می دید تعبیرش این بود:اجلت فرا رسیده!)

 

کاوه: او پس از گذراندن سال های متمادی در زندان به اتهام هفت هشت مورد جرح منجر به قتل(که البته اتهام قتل به دلیل عدم وجود مدارک کافی به اثبات نرسیده است!)گوشه ی یک خانقاه با لباس پشمی سفید سر بر دامان علی نوربخش گذاشته و جان به جان آفرین تسلیم می کند...!

 

اسما:جزو معدود افرادی که احتمالا آینده ی خوبی دارند!خرخوانی های سالهای گذشته تاثیر خوبی بر وضعیت اقتصادی او گذاشته است!

 

سهند: همچنان مشغول ادامه ی تحصیل می باشد!چندی پیش او جایزه ی کشک بلورین پیرترین دانشجو را دریافت کرد!(ببخشیدا!)

 

آی دا: چیزی به ذهن خودمان نرسید اما مادرمان می گوید:همینجوری آق و داغ و قاچاق و اینا می آید!!!

 

مسعود: بدون شرح!

 

مریم: کماکان هر شب سر ساعت 12(یعنی وقتی که ما حتی به آن سر شب هم نمی گوییم!) موهایش را می بافد ، لباس خواب گل گلی بچگانه اش را می پوشد ، دندان هایش را مسواک می زند ، به اهل و عیال می گوید: شب به خیر و می گیرد می خوابد!!!

 

فرزاد: او همچنان سرش را با شامپوی قورمه سبزی می شوید!چندی بعد به اتهام کفرگویی ، نشر اکاذیب و ایجاد اغتشاش در افکار عمومی به اعدام محکوم می شود!(خدایش رحمت کناد پسر خوبی بود!)

 

شهرزاد: از آینده ی او اطلاع چندانی در دست نیست!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 22:45  توسط نی نی الدین مهسای تبریزی(س)  |